از نگاهم خستگی ها را بگیر
باز از رفتن چه سود ؟
ماه می خندد به این دلدادگی !
پس بگو در این فرو رفتن چه بود ؟ !
*
این چه گردابیست این سودای تو
می برد هر لحظه پایین تر مرا
می زنم من دست وپا اما چه سود؟!
می شوم نزدیک تر تا انتها
*
گاه می گویم که دریا تشنه است
باز می خندم که این دیوانگی است
من میان گریه ام فهمیده ام
رسم عاشق بودن این افتادگیست
*
می زنم گهگاه چنگ بر ریشه ای

باز می بینم که آنهم باطل است
می شوم شرمنده،اما هر غروب
چشم های تو به دریا مایل است
*
تا ببینی کی مرا می بلعد آب؟ !
من خودم هم مانده ام دراین جواب !!

.

.

.

.

.

.

.

 

 

فریبا شش بلوکی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم فروردین 1389ساعت 1:50  توسط سروش نجفی  | 

 

 

وای از این ستاره ها!
آخ از این پرنده ها !
ما همه همسفریم...
سهم من مال شما!
...
مثل باران و درخت...
مثل آن شاخه که در باد شکست!
مثل ذرات هوا ...
که به پیوند نفس ها پیوست...
...
من که خط کشیده ام به زندگی
با تمام ِهر چه هست!
روزهای زرد و خشک ...
خاطرات زشت و پست ...
...
با دو دستی بی توان ...
با نگاهی گیج و مست ...
سهم من مال شما!
که دلم سخت شکست!
...
خط کشیده ام به عشق!
با تمام ِ هر چه بود...
تکیه بر بازوی تو ...
در خیالات ِ کبود ...
...
خط کشیده ام به تو !
هر چه بادا باد، هر چه شد که شد!
زیر ِ ابری در شبی باران زده!
خط کشیده ام به روی چشم خود !
.

.

.

.

.

.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم فروردین 1389ساعت 2:32  توسط سروش نجفی  | 

گیرم که در با ورتان به خاک نشسته ام
و ساقه های جوانم از ضربه های تبر هاتان زخم دار است.
با ریشه چه می کنید؟
گیرم که بر سر این بام بنشسته در کمین پرندهایی
پر واز را علامت ممنوع می زنید!
با جوجه های بنشسته در آشیانه چه می کنید؟
گیرم که می زنی؛ گیرم که می برید؛ گیرم که می کشید.
با رویش نا گزیر جوانه چه می کنید؟

.

.

.

.

.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم فروردین 1389ساعت 18:17  توسط سروش نجفی  | 

گاهی که می بینم
با آن لباس برفیت
مثل عروسکان تازه
پر حرارت
با بوسه های گرم و پی در پی
بدون منت
می سوزی آرام آرام
در پای خستگی هام
می گیرد آتش جسم و جانم از شرم
حس می کنم
تمام عمر خود را
مدیون دشمنان مهربان خویشم
دمت گرم .

.

.

.

.

.

«رحیم ر سولی»

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم فروردین 1389ساعت 20:37  توسط سروش نجفی  | 

 

 

بنویس
 خاطرات اینده را
 و مقدر کن احتمال دیدارمان را
 در قیامتی نزدیک
 طوری که هیچ یادم نیامده باشد
 طوری که هیچ یادت نیامده باشد بنویس
 نام کوچکم را بزرگ
 درست کنار نام خودت
 و در خاطرات اینده
 مصور کن
 آفتاب بمانی

 .

.

.

.

.

.

رویا زرین

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم فروردین 1389ساعت 12:58  توسط سروش نجفی  | 

 

 

می تونی دریا رو نقاشی کنی
توی دریا رو پُر از ماهی کنی
بِری و قَد بِکشی تا آسمون
می تونی با موجا آب بازی کنی
بشکنی حصار غصه و غمو
می تونی شباتو آفتابی کنی
هر جا که خوشت نیومد از کویر
می تونی خشکی ها رو آبی کنی
می تونی آره می تونی نازنین
با ُگل رازغی عشق بازی کنی
با همین ترانه های رنگارنگ
می تونی عاشقا رو راضی کنی
می تونی تا آسمون پَر بکشی
واسه ستاره طَنازی کنی
می تونی خورشید و آتیش بزنی
برای غربت شب کاری کنی
می تونی بهونه باشی تو دلم
دستای سرد منو یاری کنی .

.

.

.

.

.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم فروردین 1389ساعت 14:5  توسط سروش نجفی  | 

 

 

من ُ تو مثلِ دو تا خط می مونیم،
که تو یه دفتر ِ مشق اسیر شُدیم!
نرسیدیم به هم ُ آخرشم،
تو همون دفتر ِ کهنه پیر شدیم!
بی هم ُ کنار هم روزا گذشت،
دستای من نرسید به دست ِ تو!
می دونیم که ما به هم نمی رسیم،
مگه با شکست ِ من، شکستِ‌ تو!
من نمی رسم به تو آخرِ بازی همینه!
آخرِ عشق ِ دو تا خط ِ موازی همینه!
اگر من بشکنم ُ تو بی خیال،
بگذری از منًُ تنهام بذاری،
اگه با تموم ِ این خاطره ها،
تو همین دفتر ِ مشق جام بذاری،
بعد از اون دیگه نه من مال ِ منی؛
نه تو تکیه گاه ِ این شکسته یی!
بیا عاشق بمونیم کنار ِ هم،
نگو از این نرسیدن خسته یی!

تو نمی رسی به من آخرِ بازی همینه!
آخرِ عشق ِ دو تا خط ِ‌موازی همینه!

 

یغما گلرویی

.

.

.

.

.

.

.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم فروردین 1389ساعت 1:10  توسط سروش نجفی  | 

 

 

 

 

باری کز غمت چو شمع مذاب میجوشم،
یک قطره از غمت را به عالم نفروشم،

مرا در پیله تنهایی بافتی باتار و پود غم و حسرت،
ولی میپرستم من غمت را چه رسد زان خروشم،

آزادگی را مخلوق شرط عقل باشد،
من از از هر تار گیسویت حلقه زنم بر گوشم،

میسوزم نمیکشم زبانه نمیگیرم بهانه،
همچو آتش زیر خاکستر خاموشم،


اندوهگین به کنجی در خود فرو میروم،
و آخر لهیب این اتش درونی برد از هوشم،

سفر بی تو زین دیار نتوانم هرچند،
چون تو نیستی در کنارم برای رفتن میکوشم،

زان زمان که خودم را سپردم به فراموشی،
دانم که عشوه ان شب نشود فراموشم،

مرا نوازش میدادی نرم آرامش میدادی گرم،
یادش شاد اینک دلتنگست و بیقرار تنپوشم،


چه داشت ان بیهوده بازار که رفتی از برم ای یار،
از این محفل به ان محفل خیزی و جایت سبز آغوشم،


برای خشکسالی کویر سینه ام،
همچو آسمان از دیده ام آب میدوشم،

کمرم شکست زانوانم تا شد،
زان روزی که غمت خیمه زد بر دوشم،

جام شوکران را لا جوعه بلعیدم،
چرا که زهر قهر تو را مینوشم،

محمد ر....

.

.

.

.

.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم فروردین 1389ساعت 1:10  توسط سروش نجفی  | 

 

باز هم ستاره شدی؟
هی چشمکُ
هی بازی،
باز مشغول شده ای با نگاه من؟!
هی گرم،
هی جرقه،
جرقه،
میترسم
بسوزد آخر این دستهای من!!
ناگاه،
می روی وقت هر طلوع و من
مبهوت رفتنت.
باز هم ستاره شدی،
در آسمان من؟!

.

.

.

.

.

.

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم فروردین 1389ساعت 18:43  توسط سروش نجفی  | 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم فروردین 1389ساعت 23:45  توسط سروش نجفی  | 

 

 

به تو یاد دادم عاشق شدن را،و دلم می خواست که از تو یاد یاد بگیرم عاشق بودن را؛و عاقبت

به من آموختی که عشق منطق را نمی شناسد،پیشترها از خدا بی خبران می گفتند که عشق منطق را نمی شناسد.

لعنت بر آنها....

دستت را از من بگیر سرت را از روی شانه هایم بردار و عطر نفس هایت را از من دریغ کن وبگذار با

غم خویش تنها بمانم

.

.

.

.

.

.

.

.

.

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم فروردین 1389ساعت 4:20  توسط سروش نجفی  | 

 

ساقی ِهمیشه تشنه ام یک جرعه از جامت بده
امشب تو،ای نامهربان در خلوتت راهم بده

این را شبی گفتم به تو با چشم های خسته ام
آه از غرور تلخ تو امشب دگر شکسته ام

امروز ای مست از غرور تنها تر از شقایقم
فردا که آیی به برم در دست طوفان است تنم

فردا که آیی نزد من، دیگر نخواهمت شناخت
گویم به تو دیراست دگر، باید که سوی حق شتافت

دستم مگیر و اشک مریز روزی که دیگر مرده ام
پا برغرورت مگذار روزی که دیگر رفته ام

بر روح پوسیده ی من، کوک مزن، کوک مزن
بر پاره پاره قلب من، وصله مزن، وصله مزن

بر رخ فرسوده ی من رنگ جلای عشق مزن
برو دگر ای بی وفا دم از صفا وعشق مزن

.

.

.

.

.

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم فروردین 1389ساعت 0:40  توسط سروش نجفی  | 

 

 

 

چنین است گویی
که همچون کرم کوچک ابریشم
مانده ام در قفس کوچک هستن
با همان بالهایی که دیگر ندارم

خود ولی می دانم
که سالها می گذرد
از سرایش تولد یک پروانه
و بالهایی که به پروازش می برند

پروانه نیستم هنوز
چه
خاکی خاکیم
در این سراچه ترکیب

اما
پیشتراز این ها سروده ام
ترانه ماهی و اسیری را
باز خواهمت گفت در این هنگامه لاهوتی :


" از من به دل نگیر
که من همچو ماهی ام
گر رفته ام ز دست تو این چند روزه را
روزی ز راه می رسد آخر
که عشق تو
بازم کند اسیر
از من به دل نگیر
...
از من به دل نگیر "

دیدی هنوز به یاد دارم
ترانه های لیمویی رنگ روزهای سبز انتظار را
راستی
هنوز همان بالا هستی که بودی ؟

می دانم
رنگ گرفته ام ... زرد
و افق نگاهم
پستوی ماندن و ماندنی ها شده است

می دانم
همه را می دانم
اما
یادش به خیر اشک

دل
چقدر هنوز دارد برای نوشتن
و چقدر تنها مانده اند
هوای بامداد و خیل خیال و خاطره و امید


سراغشان خواهم رفت همین روزها
و شب ها
برای وداع
...

دلم نمی آید
تنهایش رها کنم
و
چشمانش را خون گریه نثار

اما
مردی و عهدی
و
دلی که یارای دوری اش نیست

راستی
...اگر
...
بماند برای مجالی دیگر

شط هنوز چشم به راه پروانه است
با همان بالهایی که ندارد
...

طلوع کن ای آخرین غروب

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم فروردین 1389ساعت 16:5  توسط سروش نجفی  | 

 

 

 

کوچک و سرد و غریب

آرزوهای من

ساده و بی پروا

آرزوهایم را

به شب و بوی بهار

میسپارم شاید

برسد پیش نگاه تر تو

آرزوهایم را

به گلی می بخشم

که تو را می بوید

آرزوهایم را

به تو می گویم

لیک در خوابی تو

میروی

و نمیدانی

آرزو داشتم اینجا باشی

همۀ عمر کنار من تنهای غریب

.

.

.

.....سوزان یگانه

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم فروردین 1389ساعت 16:24  توسط سروش نجفی  | 

 

 

 

من در آیينه رخ خود دیده ام

و به تو حق دادم.

آه می بینیم،می بینم

تو به اندۀ تنهایی من خوشبختی

من به اندازه زیبایی تو غمگینم

 

چه امید عبثی

من چه دارم در خور؟

                           -هیچ.

من چه دارم که سزاور تو؟

                           -هیچ. 

تو همه هستی من،هستی من

تو همه زندگی من هستی .

تو چه داری؟

               -همه چیز.

تو چه کم داری؟

               -هیچ. 

.

.

.

.

.

.

آبی،خاکستری،سیاه«حمید مصدق»

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم فروردین 1389ساعت 16:5  توسط سروش نجفی  | 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم فروردین 1389ساعت 13:59  توسط سروش نجفی  | 

این بارانهای مکرر
مداوم و تند
...
بوی خیس خاک
.
.
هوای نمدار سر صبح
نمیدانی چه می کند با پریشانی من
.
.
.
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم فروردین 1389ساعت 16:36  توسط سروش نجفی  |